السيد الطباطبائي ( مترجم : مهدى تدين )
24
نهايت فلسفه ( ترجمه نهاية الحكمه ) ( فارسى )
تقسيم جوهر به مجرّد و مادى و تقسيم مجرّد به عقل و نفس و بر همين قياس در ساير مسائل . 3 . مسائل در فلسفه به شيوهء « عكس حمل » مطرح مىشود . « 1 » مثلًا وقتى مىگوييم : واجب موجود است و ممكن موجود است ، در معنى چنان است كه گفته شود : وجود ، واجب است و ممكن . و يا اگر بگوييم : وجوب يا بالذّات است و يا بالغير ، به اين معنى است كه موجود واجب منقسم مىشود به واجب ذاتى و واجب غيرى . 4 . اين فن ( فلسفهء اوُلى ) چون از حيث موضوع اعم از همهء فنون است و هيچ چيز از موضوع و محمولات آن خارج نيست ، هدف و غايتى خارج از خود ندارد . يعنى براى مقصود ديگرى آموخته نمىشود بلكه اين معرفت خود ، ذاتاً مقصود است . بنابراين فلسفه بهعنوان ابزارى براى دستيابى به مقاصد ديگر بهكار نمىرود ، چنانكه علوم و فنون آلى ( مانند منطق و طب و نحو و غيره ) همه براى غاياتى جز ذات خود آموخته مىشوند ؛ در عين حال فوائد بسيارى بر آن مترتب است . « 2 »
--> ( 1 ) . چنانكه ملاحظه مىشود جريان اينگونه تقسيمات كه از يك قضيّه بر حسب آن مىتوان قضاياى متعددىاستخراج كرد ، بر اساس « عكس حمل » است . عكس در قضايا آن است كه ، جاى موضوع و محمول ( در قضاياى حمليّه ) و مقدم و تالى ( در قضاياى شرطيه ) با يكديگر تعويض شود ، به شرط آنكه كيفيت ( سلب و ايجاب ) قضيّه بر حال خود باقى باشد ؛ در اين صورت قضيهء معكوس نيز صادق خواهد بود . البته ، نوع قضيّهء معكوس بر حسب نوع قضيهء اصلى متفاوت خواهد بود ، چنانكه عكس قضيهء موجبهء كليّه ، موجبهء جزئيه است . قضيهء : هر انسانى حيوان است ، بهصورت موجبهء جزئيه منعكس مىشود ، يعنى : بعضى از حيوان انسان است . ( براى اطلاع بيشتر به كتب منطق رجوع شود ) ( 2 ) . منظور اين است كه چون هيچ چيز در آن سوى « وجود » تحقّق ندارد ، شناخت وجود و خواص آن نمىتواند به منظور وسيلهء دستيابى به ماوراء آن مورد توجه پژوهشگران قرار گيرد . چه ، هر چيز بهعنوان غايت و مقصود فلسفه فرض شود ، خود در حيطهء وجود خواهد بود نه خارج از آن . بسيارى از علوم و فنون ديگر چنين خاصيتى را ندارند . مثلًا منطق براى جلوگيرى از تخطّى فكر آموخته مىشود و طب براى حفظ تعادل و صحت بدن و نحو براى درست سخن گفتن و . . . ليكن فلسفه صرفاً براى فلسفه است ، يعنى شناخت فلسفى خود غايت و هدف است . معرفت فلسفى بىفايده نيست بلكه خود بهعنوان فايده مورد توجه و هدف پژوهشگران است ، تنها تفاوت آن با ساير علوم و معارف بشرى در آن است كه هدف و مقصود در ساير فنون ، خارج از آن است و در فلسفه ، خود آن ، و گرنه فوائدى كه در شناخت فلسفى وجود دارد بر هيچكس پوشيده نيست . البته اين مطلب در مورد فلسفهء اولى ، يا فلسفهء الهى به معنى الاعم صادق است كه از وجود و خواص آن بحث مىكند ، ليكن اگر فلسفه بهطور مطلق مورد نظر باشد كه مرادف با حكمت است ، ديگر چنين ويژگى را نخواهد داشت ، زيرا در آن معنى همهء شاخههاى حكمت نظرى و حكمت عملى را شامل مىشود و در آن صورت همهء علوم و فنون در دايرهء آن قرار خواهد گرفت . با اين حال ، حكما غايت آموختن حكمت نظرى را استكمال نفس انسانى از راه تشبّه به نظام وجود دانستهاند كه بر اساس آن ، انسان جهانى عقلانى مشابه جهان عينى مىگردد ، و غايت حكمت عملى را عمل خير و تقويت نفس در فرمانروايى بر بدن ذكر كردهاند . ( رجوع شود به مقدمهء اسفار اربعه ، ج اول )